| نخستینن شعر از سلسله شعرهای (( حوریا )) : |
|
(( هیچ )) هیچ می دانستی ؟! چه می گویم ؟ اگر هیچ هم نمی دانستی باز هم آدم بودی ! بودی ؟! حوریا هیچ پایانه ی واپسین ایستگاه است که تو هیچگاه به آن نخواهی رسید که روزنامه هایش نگاه مرا می خوانند و انتظار قهوه ای ام را شیرین می کنند . حوریا یادش به خیر آنروزها تازه افتاده بودیم روی ریل ! راستی اینها دیگر کی اند که افتاده اند روی خط ! ( : این دیگه کیه که اینهمه هورا هورا می کنه _ مگه به کدوم قلّه رسیده ؟! ) حوریا اینهمه صدا هیاهویی می شوند که به کوه می پیچند ..... ...... نه حوریا من دگر چشم به راه نیستم تنها سوزنبانی باز نشسته ام کنار صدای تو و آینه ای که رویم نمی شود یاده ها را به رویش بیاورم حوریا این خطهای قطع و وصل از رو بروند یا نه به جایی نمی رسند حوریا حوریا زنگ بزن .... زنگ بزن ..... بزن..... ..... زن ! بله ؟ بفرما مرا به بزرگی سنگ صبورم ببخش آینه ای که پیش پای تو افتاد اتّفاقی ست که هر روز رخ می دهد !!!
|

